![]()
منتظرانی با طبق بهشتی
پدر قرآن به دست می نشست در اتاق و برای کودک که با بازیگوشی، در حال بازی کردن با اسب چوبی اش بود، آیات قرآن را تکرار می کرد تا چیزی در ذهن فرزندش بنشیند. او آرام و شکسته و بسته آیات را تکرار می کرد و کم کم سوره را حفظ می شد. فقط آیات قرآن نبود که در ذهن پسرک نشسته بود، بلکه پدر قسمت هایی از فقه و احادیث اهل بیت (ع) را نیز به کودکش یاد داده بود.
حالا پسرک بازیگوش، یازده ساله بود و برای خودش مردی شده بود. او در مجالس، بالای منبر می رفت و از دین خدا برای مردم سخن می گفت.
بقیه در ادامه مطلب
روزی خبر مرگ پسر در کوی و برزن پیچید و صدای اشک و آه مادر و بستگان پسر کوچه را برداشته بود.
دوست قدیمی پدر، در حالی که اشک می ریخت، برای عرض تسلیت به دیدارش رفت و وقتی وارد اتاق شد، پدر پسرک را دید که با آرامش مشغول خواندن قرآن است و با حالتی میان تعجب و ناراحتی رو به پدر گفت: خدا صبرت دهد، این چه بلایی بود که بر سرت آمد؟
پدر با آرامش همیشگی اش لحظه ای تامل کرد و گفت: من خودم مشتاق مرگ پسرم بودم...
مرد لبش را گزید و آرام گفت: مرد مگر دیوانه شدی؟ مثلاً تو عالم شهر هستی، این چه سخنی است که می گویی؟
پدر لحظه ای در فکر فرو رفت و بعد گفت: شبی در خواب ديدم كه قيامت بر پا شده و کودکان در حالى كه ظرفهایى از آب بهشتى در دست دارند به استقبال مردم مى آيند كه به آنها آب بياشامانند. در حالی که هوا بسیار گرم بود، من به يكى از آن کودکان گفتم: قدرى از آن آب به من بده آن طفل نگاهى به من كرد و گفت :تو پدر من نيستى.
من گفتم شما كيستيد؟ گفتند ما کودکانی هستيم كه در دنيا قبل از پدرانمان مرديم و حال به استقبالشان مىرويم تا به آنها آب دهيم.
این خواب مرا از مدت ها پیش برای مرگ فرزندم آماده کرده بود. من راضیم به رضای خدا.
منبع: مسکن الفواد، شهید ثانی، ترجمه حسین جناتی، بخش حکایات.
اریحا