آخر غیرت

 

شب بود و او با دوستش روی پله جلوی ساختمان نشسته بودند. به دختری که در آن تاریکی از سر کوچه می آمد اشاره کرد. بلند شدند و به سمت او رفتند. هنوز چند قدمی جلو نرفته بودند که گفت: «برگردیم؛ خواهرمه!»...

اخر غیرت...


[ شنبه 05 اردیبهشت 1394 ] [ 20:06 ] [ yaranemonji ] [ بازدید : 1135 ] [ نظرات (0) ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
آخرین مطالب
از سرخ سرخ تا سبز سبز (جمعه 05 تیر 1405)
ندای جبرئیل (جمعه 05 تیر 1405)
شکوفه سیب (جمعه 05 تیر 1405)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران