مولای غریبم...

آقای من
مولای غریب و تنهای من
پدر مهربان اهل عالم
می خواهم غربتت را حکایت کنم؛
 غربتی که دوازده قرن است ریشه دوانیده؛
 غربتی که اشک آسمان و زمین را جاری ساخته؛
 غربتی که حتی برای برخی محبانت، غریب و ناشناخته است؛
 غربتی که اجداد طاهرینت پیش از تولد تو بر آن گریسته اند
من از تصویر این غربت و غم ناتوان ام

بقیه در ادامه مطلب


… از آنانی بگویم که خاطر شریف تو را می آزارند؟
 از آنها که دستان پدرانه و مهربانت را خون ریز معرفی می کنند؟
 از آنها که چنان برق شمشیرت را به رخ می کشند
 که حتی دوستانت را از ظهورت می ترسانند؟
 از آنها که تو را به دور دست ها تبعید می کنند؟
 از آنها که تو را دست نیافتنی جلوه می دهند؟
 از آنها که به نام تو مردم را به دکه های خویش فرا می خوانند؟
… از خود آغاز می کنم که اگر هر کس از خود شروع کند،
 امر فرج اصلاح خواهد شد. می خواهم به سوی تو برگردم.
 یقین دارم بر گذشته های پر از غفلتم کریمانه چشم می پوشی؛
 می دانم توبه ام را قبول می کنی و با آغوش باز مرا می پذیری؛
 می دانم در همان لحظه ها،
 روزها و سال های غفلت هم، برایم دعا می کردی.
من از تو گریزان بودم؛ اما تو هم چون پدری مهربان،
 دورادور مرا زیرا نظر داشتی
 آقای من ، مولای من ، یاورمن

[ چهارشنبه 08 بهمن 1393 ] [ 20:15 ] [ yaranemonji ] [ بازدید : 1374 ] [ نظرات (0) ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
آخرین مطالب
از سرخ سرخ تا سبز سبز (جمعه 05 تیر 1405)
ندای جبرئیل (جمعه 05 تیر 1405)
شکوفه سیب (جمعه 05 تیر 1405)

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا