
دیدار ملائکه
مرد هر روز به بیماری جدیدی مبتلا می شد. حالا علاوه بر تشنگی شدیدی که هیچ گاه سیراب نمی شد، کمرش هم دچار مشکلی شد و مجبور شد تا آخر عمرش بر پشت بخوابد و دیگر توان ایستادن نداشت. رنج و سختی مرد بیشتر و بیشتر شد تا جایی که دیگر حتی برای قضای حاجت هم قسمتی از بدنش را سوراخ کرده بودند.
برادر مرد بیمار به ملاقاتش آمد و در گوشه ای زانوی غم به بغل نشست. برادر با آستین پیراهنش آرام اشک هایش را پاک می کرد که مرد بیمار دید و پرسید: برادر جان! برای چه گریه می کنی؟
بقیه در ادامه مطلب
برادر که حالا از شدت گریه نفسش بند آمده بود، گفت: از این که تو را در این همه رنج و سختی می بینم اشک می ریزم.
مرد لبخندی زد و گفت: گریه مکن. من آنچه خداوند دوست دارد را دوست می دارم. سختی و بلا، چیزی است که خدا آن را به پیامبرانش نیز داده، پس من شکر می کنم.
مرد که حالا دردش بیشتر شده بود، ادامه داد: برادر جان! به تو چیزی می گویم که حق نداری تا زمات مرگ من این را با کسی مطرح کنی. هنگامی که من در این بستر خوابیده ام، ملائکه به ملاقات من می آیند و با من انس می گیرند و من صدای آنان را می شنوم. پس بدان که این سختی و بلا برای من رنجی ندارد چون از همین طریق به نعمت دیدن ملائکه الهی رسیده ام. حالا به نظرت کسی که به این مقام از طریق آزمایش خدا دست پیدا کرده، راضی می شود که بیماری اش خوب شود؟
منبع: اسد الغابه 4: / 137؛ به نقل از مسکن الفواد، شهید ثانی.
اریحا